the witch

پاییز می آید

و جهان به سمت سیاهچاله ی چشمانت

در حرکت است

و ای وای از تیغ دالی در سگ آندلسی
و وای از تیغ دالی درسگ آندلسی

پ ن : سلفی است.


دریافت

یه ماهی هست که حال خوبی ندارم. و هی میام صفحه ی اینجارو باز میکنم تا حالم رو بنویسم اما نمیتونم.  نتونستم. و همیشه سکوت بود... چون نمیدونستم از کجا شروع کنم... اصلن چی بگم.. اصلن به کسی چه مربوط... و هزار هزار وسواس دیگه.. تا امروز که با سیاوش حرف زدم. سیاوش دوست خوب منه. من از این که باهاش حرف میزنم احساس ارامش میکنم. چون اون دقیقن میدونه من از یک گفتگو چی میخوام.. دوست ندارم مونولوگ گویی باشه... دوستدارم وقتی دارم درمورد مسئله ای حرف میزنم اون هم شروع کنه به راهنمایی کردن نه فقط منو نگاه کنه و گوش کنه به حرفام..البته من هم آدم بی منطق و حرف گوش نکنی نیستم و تا جایی که حرف از نظرم منطقی باشه بهش عمل میکنم... حالا که ساعتها از اون گفتگو میگذره احساس میکنم گره ی ذهنیم باز شده. احساس میکنم حالم خیلی خوبه احساس میکنم انرژی دارم و برگشتم به زندگی سابقم

من از این که آدم افسرده ای به نظر بیام بیزارم. از این که آدم ضعیف و غرغرویی باشم. از این که دچار یاس بشم. از این که احساس شکست کنم... همیشه فکر میکردم خودم میتونم از پس خودم بربیام و نیاز به هیچ دوست و رفیقی ندارم... ولی اینروزا نظرم عوض شده... یه دوست خوب میتونه حال رو زودتر خوب بکنه ...

نه تو دست از پوسیده شدن برمیداری

و نه من دست از فکر کردن به تو...

و باز دست از پا دراز تر از سر مزارت برگردم...

که باد هنوز لای

موهای بید های مجنون بپیچد.

پ ن : حالم خوب نیست. ... و با تنها یادگارت خودم را خفه میکنم... اینروزها...

پ ن : نقاشی: من


دریافت

سایه ی درختان بلند شده اند ...

به پای خورشیدی که میرود؟

یا به پای ماهی که می آید؟


دریافت

پ ن : نقاشی: من

Save

اصلن بگذار از تجسم شیطانی که برای دانش به اتاقم می آید برایت بگویم

بگذار اینبار دور آن مرد کوتوله که پشت پنجره است. و آن دختر از سقف آویزان با لباسی سرهم مشکی حرفی نزنم... انگار که فراموشش کرده باشم مثلن.. بگذار از او بگویم...

از ان مرد شاخ دار.

از آن مرد ارام

از آن مردی که صبح ها شراب را به آب و غروب آب را به شراب تبدیل میکند

و مستانه دستم را میگیرد و مرا به رقص دعوت میکند و ویچ والتز را با هارمونیکایم اجرا میکند

میگوید دستانت را باز کن

میگوید موهایت را کوتاه کن

میگوید بگذار گردن زنانه ات. را موهایت نپوشانند

و هربار که مرا زیر بال و پرش میگیرد، میپرسد

Should it be that we can hear,the woes of those who ceased their lifes؟

پ ن : عکس و نقاشی ها : من

پ ن :" عکس گوشه ی وبلاگ سلفی و شخصی است.

From childhood’s hour I have not been
As others were—I have not seen
As others saw—I could not bring
My passions from a common spring—
From the same source I have not taken
My sorrow—I could not awaken
My heart to joy at the same tone—
And all I lov’d—I lov’d alone—
Then—in my childhood—in the dawn
Of a most stormy life—was drawn
From ev’ry depth of good and ill
The mystery which binds me still—
From the torrent, or the fountain—
From the red cliff of the mountain—
From the sun that ’round me roll’d
In its autumn tint of gold—
From the lightning in the sky
As it pass’d me flying by—
From the thunder, and the storm—
And the cloud that took the form
(When the rest of Heaven was blue)
Of a demon in my view—
نقاشی: من. رنگ روغن
شعر: ادگار آلن پو

مجموعه ای که زیر میبینین... احساسات عمیق این چند ماه من است... نقاشی هایی که به شدت درونی اند... و این که من این هارو نمیفروشم.. [مورد بوده داد زده از این پرتره ات برای من بکشو قبول نکردم... چون نمیشد... چون نمیشه.. این احساسات و این نقاشی ها به شدت خصوصی اند... و این که خیلی هاشون رو حتی برای نمایش هیچ کجا نمیگذارم...و فقط به دوستان خیلی نزدیکم نشان میدهم و یا حتی به آتش کشیده میشوند]

اما حیطه ای که برای فروش نقاشی کار میکنم.. فقط حیطه ی پرتره(پرتره ای که فرد سفارش میدهد) اونم فقط توی سبکیه که بهش علاقه دارم. پاپ آرت و هیچوقت سورئالشون نمیکنم... با تموم این ها کار ها فروش خوبی دارند...

مثلن شیر گاو های ایگناسیو رابدوشی

مثلن آنقدر قوی شده باشی که برگردی

مثلن یک کاسه شیر به من بدهی

مثلن باد بیاید و چهره هایمان را ببرد...

پ ن : برای سالگرد اقای خاکستری.

پ ن : هنوز رنگ روغن قرمزت دست منه...

پ ن : یک روز فرار میکنم...از این دنیایی که عجیب نیست...یک روز درخت رو پیدا میکنم و ... میپرم پایین

ما دوتا کرم بودیم و اون ها پیدامون کردن و گفتن باید پروانه باشید .

ما شاشیدیم توی پیله مون. فرار کردیم و داد زدیم

لعنت به این ماشین

لعنت به این ماشین

لعنت به این ماشین..

wit ch


دریافت

پ ن : عکس : من

پ ن : آواز : من

مادرم را میگویم. بگذارید اعتراف بکنم که به زیبایی اش حسودی ام میشود.. هرچند که میگویند شبیه به مادرم هستم... اما او تمامن زیباست ...

مهربان است. هنرمند است. دیکتاتور است. حساس است. مهربان است. باهوش است. اهل شعر است. خوش صدا است. زیبا است. مهربان است. عاشق است.خوش سلیقه است. اهل کتاب است.خوش اخلاق است. بازنشسته است. او تمام من است. او تمام من است. او تمام من است...

 دیروز عمل سختی داشت.. عملی که چهارساعت تمام توی اتاق عمل بود... توی تموم این چهار ساعت هزار بار مردم و زنده شدم...

این که  ازش دور بودم و به خاطر کارهای دانشگاه نتوانسته بودم برم برام واقعن سخت بود..الان که باهاش تلفونی حرف میزدم بهم گفت

برایم آواز بخوان...

عکس: من . از مادر


دریافت


Take this kiss upon the brow!
And, in parting from you now,
Thus much let me avow —
You are not wrong, who deem
That my days have been a dream;
Yet if hope has flown away
In a night, or in a day,
In a vision, or in none,
Is it therefore the less gone?
All that we see or seem
Is but a dream within a dream.
Take this kiss upon the brow!
And, in parting from you now,
Thus much let me avow —
You are not wrong, who deem
That my days have been a dream;
Yet if hope has flown away
In a night, or in a day,
In a vision, or in none,
Is it therefore the less gone?
All that we see or seem
Is but a dream within a dream.


edgar allan poe

PHOTO BY ME

باد

نه در گلو بود

نه در شکم

.

.

روح نفرینیه دختر کبریت فروشیست

که سرش خیلی وقت است

که به باد رفته است

که خود را به شیشه ها می کوبد

که در میان درختان می خوابد

که از روی حرص

هر فندک روشنی را

هر کبریت بر افروخته ای را

هر آتش گرمی را

فوت

خاموش

و یخ می کند...


پ ن : عکس : یه روز پر باد پایین که می آمدم. از من عکس گرفت

wit ch

سیاهان گرسنه

تنها سرخپوستی که شکار نشد

لطفن به جای توجه و اهمیت دادن به بچه های ابله ای مثل کچلیک . به مهدی مهرابی ها توجه کنیم و بزرگشون... کسایی که احتیاج دارن به دیده شدن... مهدی مهرابی هایی که بفهمند چقدر مهم اند... بفهمند که چقدر عزیزن... پسربچه ی خوش فکر و با ادب و باکلاس دوازده ساله ی جنوبی...

باقیه کار های فوق العاده ی این فسقلیه دوستداشتنی من در اینستاگرامش

wit ch

آدم های روی پل،

اینجا

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد...

پ ن : #هایکو_کتاب

پ ن : عکس: من

پ ن : سه کتاب از ویسواوا شیمبورسکا

پ ن : عنوان=غلامرضا بروسان

wit ch

روز سختی بود و به شدت گرم ولی به شدت فوق العاده.. با حرف های شیدوشی درمورد این که چطور در جنگل وقتی گم میشویم زنده بمونیم تمرینات توی جنگلمون شروع شد

حرف های جالبی از پیدا کردن آب ..

از خوردن حتی گوشت مار ...

 و  صدای جیرجیرک ها

بعد از حرف های شیدوشی تمرینات آکروبات و استتار و پریدن از روی درخت و بالا رفتن و راه رفتن و این که چطور نینجاها در ژاپن زندگی خود را میگذروندن و ... شروع شد...

خیس عرق بودم اما به شدت مشتاق نزدیک چهار ساعت تمرین و دویدن و راه رفتن (مثل یه پلنگ چهاردستوپا) و ...

فکرش روکنید! منه بچه سوسول که دستام افتابومهتاب ندیده کف دستهام همه زخم شده بود و این برام نه تنها سخت بود بلکه شیرین بود

بعد از این تمرین ها تمرین اسلحه و مبارزه شروع شد.. بچه هایی که رده ی بالاتری داشتن با شمشیر و من با نانچیکو و پایین تر ها با بو(یه نوع چوب دستی).. وقتی که اومده بودم خونه کمرم کبود شده بود و رد نانچیکو روی تنم.. و این برایم شیرین بود..

یکی از حرف هایی که شیدوشی زد و به شدت برام زیبا بود (البته حرف های شیدوشی همیشه زیباست... سری قبلی که برای تمرین به جنگل رفته بودیم درمورد خشم و این که یه یه مبارز چطور باید خودش رو کنترل کنه حرف زده بود که به شدت زیبا بودن..)این بود که توی کونوایچی هیچوقت نباید از زورت استفاده کنی... تو به عنوان یه زن هروقت توی یه مبارزه دیدی داری زور میزنی برای برنده شدن بدون که داری راه رو اشتباه میری.. برای هر زهری پادزهری هست و تو باید این روتوی ذهنت ساخته باشی ... این که یه نینجا باید بتونه خودش با فکر خودش و شناخت بدن حریف و نقاط حساسش (اینجا شروع کرد به صحبت کردن درمورد آناتومی) حریف رو از پا دربیاره...

وقت ناهار شده بود و من در شرف گرمازدگی ... حالم اصلن خوب نبود. و روی زمین ولو شده بودم و آب به سختی توی اون موقعیت میتونستی پیدا کنی... این وضع من نبود ... هممون اینطور بودیم! کونوایچی ها لش کرده :))

بعد از ناهار مجدد تمرین ها شروع شد و ...

و!

چیزی که باعث میشه من دیوانه وار عاشق ورزش نینجوتسو باشم.. اینه که این ورزش... یک سبک زندگیه.. این ورزش آرامش دهنده است. این ورزش برخلاف تصور مردم از ورزش های رزمی که ورزش خشنیه.. به شدت ورزش آرامش بخشیه...

و نه تنها چیزی رو از من کم نمیکنه بلکه علاوه بر سلامت جسمم.. باعث سلامت روحم میشه...

من که دیدم چطور

غمگین بودی

دیدم که چطور

خودت برای خودت کافی بودی

دیدم ...

خواهر من...

دیدم که چطور در دنیای نقاشی ها غرق شدی

و جاودانه ...

#برای فریدا

پ ن : سلفی است.

پ ن : پرتره ای از فریدا کالو

داشت باران میبارید

زیر چتری سیاهش

پ ن : نقاشی+مدل: من

پ ن Hadi Pakzad Good Happening

wit ch

جیغ و دادی به پا شده بود

صدایش زیاد بود-موزیک را میگویم-

درحال بازگشت به خانه بودم

و یک آن به خودم آمدم..

انگار تمام دنیا

جاده شده بود و به جای چنار ها

آدم ها ایستاده بودند و نگاهم میکردد

کیجم. گنگم. و حالم خوب نیست

این را باید به کسی میگفتم...

don't want to lock me up inside

پ ن :


دریافتدرحال رانندگی ضبط شده است...

پ ن : سلفی است.

Save

Save

نمیتونم تمرکز کنم

انگار که یه چیز بزرگی خورده باشه توی سرم وگوش هام فقط صدای وبببببببز بشنوند.دنیا به شدت همه جاش سفید شده و من . فقط . یک . لکه ی سیاه روی اون هستم. تنهای تنها... جایی که اونقدر باید روی پاهایم محکم ایست کنم که هیچ 66 کیلویی ای نتونه من رو زمین بزنه .. گوش هام سوت میکشند و باد کماکان داره میوزه. گلوم خشکه. و معلقم...

تمام داده ها توی سرم میچرخند. دوره ام کرده اند. انداختنم وسط. رد میشوند. گاهی لگد میزنند. گاهی نوازش...

ماه هاست داره میگذره . سعی نمیکنم ازش فاصله بگیرم و فقط سعی میکنم که حلش کنم که تصمیم درست رو بگیرم... میترسم. خیلی ...

تنهام

خیلی...


دریافت

wit ch